همه‌ی نوشته‌های admin

به پای هم‌پیر شیم

🌸🌸

تو باید پیرمرد قصه های مادربزرگ شوی

همان که در سال های دور

کنار نیمکت پارکی نزدیک خانه می نشیند

عصایش را می گذارد کنارش

و هی با چشم های کم سویش

به ساعت نگاه می کند

تا بانوی خانه از دلواپسی

با پا درد

به دنبالش بیاید

اخم کند و با همان بی حوصلگی سنش بگوید:

آخر نمی گویی من دلم هزار راه می رود ؟

و بعد بی فکر عصا

تکیه به شانه های بانویش می دهد

و تا خانه را حافظ می خواند 

و در گوش بانو می گوید:

بانو جان…

من برای همین دلواپسی هایت تا بحال 

نفس در سینه قایم کرده ام!

تو باید همانی باشی که

اگر روزی دست روزگار تو را به خاک سپرد

هر که از کنار خاکت گذر کرد بگوید:

او بود…

برای یکی بود…برای یکی ماند…

برای یکی مرد…!

#عادل_دانتیسم 

__👒_______________

شکست های بزرگ

ادامه
یروز وقتی مربی بودم ، در اولین جلسه رده سنی جدید به بازیکنهام گفتم من مربی شکست‌های بزرگم…
بازیکنهام انگار از حرفم تعجب کردن…
یکیشون باخنده گفت هه اینو باش… اون که گفت قهرمان میشیم ازگروهی صعود نکردیم، این میگه مربی شکست ام…
ته چهره همشون انگار یه غمی نشست…
انگار ناامید شدن…
یکیشون بهم گفت ما امسال سال آخر نوجوانانمونه میخوایم نتیجه بگیریم ۱ سال وقت داریم، نیومدیم ببازیم…
من فقط سکوت کردم…
فهمیدم نباید برا این بازیکنها بگم شکست مرد میخواد….
شکست تلخه ولی مرد میخواد تا بتونی درستش کنی…
اون موقع ها جوونتر بودم و جسور…
ریسک می‌کردم…
تیم آماده مسابقات شد…
۱ سال گذشت و با کلی روحیه تیم به مسابقات رفت…
بازی ها رو یکی بعد دیگری میبردیم…
تا اینکه یه بازی بعد از خورد گل اول
تیم بهم ریخت…
تو یه نیمه ۳ تا خوردیم…
بازیکنهایی که فقط ژست بردن بلد بودن بگیرن هرکدوم احساسی کار میکردن…
هر لحظه حمله به سمت ما زیاد می‌شد…
و اگر کمی حواسمو جمع نمی‌کردم تیم خیلی گل میخورد…
تیم جمع شدن
براشون حرف زدم…
از نیمی از شکست …
که الان همه دیدیم…
براشون از شرایط مسابقه گفتم…
از اینکه چجوری میتونن از همون نقطه ضعفهایی که داریم ببریم…
براشون گفتم برای بردن چیزهای دیگه ای مثل توکل و همدلی مهمه …
براشون گفتم نتیجه برخورد احساساتی ۳ گل بود و وقتی منطقی برخورد کنن حتی اگر گلی نزنند با گل کمتری میان بالا…
از تموم اعتبارم بهشون اعتماد دادم که میتونند نتیجه بگیریم…
از پیروزی گفتم ولی پیروزی که با کلی اتفاق باید همراه باشه…
اون آدم ها اینبار برای احساسات به زمین نرفتن…
فکر ‌می‌کردن…
بازی رو بردیم… آخر بازی فقط یه جمله بهشون گفتم… من مربی شکست ها بزرگم…
ادامه دارد…

تیم فوتبال عشق

بنظر من یه رابطه عاشقانه یه مجموعه سیستمی هست…
باید به همه جوانب دقت کرد.
مثل یه تیم فوتبال…
وقتی فکر میکنی الان تو اوج آمادگی هستی و یهو با یه مسابقه قوی همه چیزو از دست رفته میبینی….
یا مثلا وقتی فکر میکنی همه چیز برا پیروزی محیاست از اون چیزی که فکر نمیکنی شکست میخوری… از میخ کفش دروازبان!
یوقتهایی هم اشکال جلوی چشماته ولی نمیتونی پس بربیای…
یوقتی یه مربی خوب باید از کمک هاش مشورت بگیره…
یوقتایی هم باید بفهمه خیلی وقته اختیار تیم از دستش دررفته و درجریان نبوده…
بنظرم باید قبل از موفقیت و رسیدن به نتیجه آمادگی شکست رو تو هرلحظه آماده کنی ….
نتیجه گیری در مطلب بعدی….

روز قضاوت

یروز با یه رفیق صحبت می‌کردم…
می‌گفت همه ما یه روزی روز قضاوت خودمون رو داریم.
یعنی قبل اینکه بمیریم به یه جایی میرسیم
بعد از اون کوهی از اتفاقات و خاطرات پشت سرمونه …
کجاهارو اشتباه رفتیم…
کجاهارو نباید میرفتیم…
چی شد که اینجوری شد…
من حرفشو قبول داشتم ولی همیشه گفتم تو لحظه هر کاری که میتونم میکنم تا روز قضاوتم نگران نباشم…
عشقم رو بدون پرده بیان میکنم.
برا بودن تلاش میکنم…
برا هرچیزی که بتونم تلاش میکنم…
نکنه فردا بشه حسرت….
نکنه فردا بشه و قدر این لحظه هامو ندونستم….
اما وقتی در زمان حال کار میکنم به این نتیجه میرسم…
همیشه هرچیزی دو طرف داره…
خیلی کارها رو نباید به قضاوت خودت دید…
باید با صغری و کبری طرف مقابل نگاه کرد…
من امروز از دو روز قضاوت می‌ترسم…
روز قضاوت خودم در دید خودم
روز قضاوت من در دید تو…

هیچ عشقی تودنیا مثل عشق اولی نیس؟؟؟

+عشق اولم؟

-چرا دوست داری بدونی؟

+نمیدونم،آخه میگن هیچ عشقی، عشق اول نمیشه!

-الکی میگن.

+پس یعنی نیستم؟!!

-آره

+باشه..

-قهر نکن عزیزم!تو عشق اول من نیستی،ولی عشق دوم خیلی مهم تر و بهتر عشق اوله..میدونی چرا؟

+چراا؟

-چون بعد عشق اول،دلت شکسته، از هرچی عشقه متنفری،اذیتت کرده،گریه کردی؛

تا وقتی یکی میاد و تمام باورتو عوض میکنه،یکی که دوباره باعث میشه زندگی کنی و بخندی!

کسی که جوری توی دلت جا میگیره که معلومه از اول قلبت متعلق به اون بوده!

به نظر من عشق دوم خیلی قشنگ تر از عشق اوله..

تو نیمه ی گم شده ی من نیستی!همه ی گمشده ی منی!😊🎈