به پای هم‌پیر شیم

🌸🌸

تو باید پیرمرد قصه های مادربزرگ شوی

همان که در سال های دور

کنار نیمکت پارکی نزدیک خانه می نشیند

عصایش را می گذارد کنارش

و هی با چشم های کم سویش

به ساعت نگاه می کند

تا بانوی خانه از دلواپسی

با پا درد

به دنبالش بیاید

اخم کند و با همان بی حوصلگی سنش بگوید:

آخر نمی گویی من دلم هزار راه می رود ؟

و بعد بی فکر عصا

تکیه به شانه های بانویش می دهد

و تا خانه را حافظ می خواند 

و در گوش بانو می گوید:

بانو جان…

من برای همین دلواپسی هایت تا بحال 

نفس در سینه قایم کرده ام!

تو باید همانی باشی که

اگر روزی دست روزگار تو را به خاک سپرد

هر که از کنار خاکت گذر کرد بگوید:

او بود…

برای یکی بود…برای یکی ماند…

برای یکی مرد…!

#عادل_دانتیسم 

__👒_______________

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *