شکست های بزرگ

ادامه
یروز وقتی مربی بودم ، در اولین جلسه رده سنی جدید به بازیکنهام گفتم من مربی شکست‌های بزرگم…
بازیکنهام انگار از حرفم تعجب کردن…
یکیشون باخنده گفت هه اینو باش… اون که گفت قهرمان میشیم ازگروهی صعود نکردیم، این میگه مربی شکست ام…
ته چهره همشون انگار یه غمی نشست…
انگار ناامید شدن…
یکیشون بهم گفت ما امسال سال آخر نوجوانانمونه میخوایم نتیجه بگیریم ۱ سال وقت داریم، نیومدیم ببازیم…
من فقط سکوت کردم…
فهمیدم نباید برا این بازیکنها بگم شکست مرد میخواد….
شکست تلخه ولی مرد میخواد تا بتونی درستش کنی…
اون موقع ها جوونتر بودم و جسور…
ریسک می‌کردم…
تیم آماده مسابقات شد…
۱ سال گذشت و با کلی روحیه تیم به مسابقات رفت…
بازی ها رو یکی بعد دیگری میبردیم…
تا اینکه یه بازی بعد از خورد گل اول
تیم بهم ریخت…
تو یه نیمه ۳ تا خوردیم…
بازیکنهایی که فقط ژست بردن بلد بودن بگیرن هرکدوم احساسی کار میکردن…
هر لحظه حمله به سمت ما زیاد می‌شد…
و اگر کمی حواسمو جمع نمی‌کردم تیم خیلی گل میخورد…
تیم جمع شدن
براشون حرف زدم…
از نیمی از شکست …
که الان همه دیدیم…
براشون از شرایط مسابقه گفتم…
از اینکه چجوری میتونن از همون نقطه ضعفهایی که داریم ببریم…
براشون گفتم برای بردن چیزهای دیگه ای مثل توکل و همدلی مهمه …
براشون گفتم نتیجه برخورد احساساتی ۳ گل بود و وقتی منطقی برخورد کنن حتی اگر گلی نزنند با گل کمتری میان بالا…
از تموم اعتبارم بهشون اعتماد دادم که میتونند نتیجه بگیریم…
از پیروزی گفتم ولی پیروزی که با کلی اتفاق باید همراه باشه…
اون آدم ها اینبار برای احساسات به زمین نرفتن…
فکر ‌می‌کردن…
بازی رو بردیم… آخر بازی فقط یه جمله بهشون گفتم… من مربی شکست ها بزرگم…
ادامه دارد…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *